معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154383
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

هي رفيق...مي دوني چي شد.؟من تمومش كردم آره تمومش كردم.ديگه هيچي نيست،هيچ بهونه اي واسه زندگي كردن نيست.تو چيكار كردي..هان..؟هنوز همون نفاب رو صورتته.؟يعني نمي خواي برش داري.؟اون نقاب رو از رو صورتت بردار...از كجا مي دوني من از چهره ي واقعي تو خوشم نمياد.؟

راستش امروز پاك ديوونه ام مثل هميشه...نمي دونم چرا گاهي وقتا اينقدر زود بهم مي ريزم.؟اما اين دفه فرق مي كنه...نمي دونم منو مي بخشه يا نه.؟اصلا مي دوني دلم چي مي خواد.؟دلم مي خواد برم يه جاي دور يه جايي كه هيچكي نباشه...يه جاي دور كه نه گذشته اي باشه و نه آينده اي...گفتم گذشته..!هي رفيق به گذشته ات نگاه كن،چيزي هست كه بتونه تو رو خوشحال كنه.؟اصلا ببين چيزي هست.؟آره هست سياهي،تباهي و...تو كي بودي.؟يه ديوونه ي احمق ببين اين آدماي آشغال كه دور و ورت پرسه مي زنند با خوشي هاي دنيا خوشند ،با ناراحتي هاش غمگين ميشن و با همه چي يه رنگ ميشن...اما همشون يه نقاب گنده رو صورتشونه تو چي..؟دير اومدي و نقابا تموم شد.حالا همينجور هي دور خودت بچرخ و از كلافگي همه چي رو نابود كن...ببين چند تا ديوونه مثل خودت پيدا مي كني...!به خدا هيچي...آخه ديوونه بودن هم رسم و رسوماتي داره...وقتي يه درز كوچولو روي ديوار مي بيني و مي شيني هر هر مي خندي،وقتي يه مورجه رو زير پات له مي كني و مي شيني زار زار گريه مي كني،وقتي از نگاه كردن به صحنه هاي خشن ومرگ بار لذت مي بري،وقتي توي بد ترين لحظات شب در وحشانك ترين جاها قدم مي زني....آره رفيق اينجا سرزمين ديوونه هاست...خوش اومدي رفيق...!

       ... اسماعيل رضواني خو ...

دسته ها : درد دل...
1387/10/29 15:56

30/9/1386..........

امروز پاييز تموم ميشه،هواي چشمام ابريه

جاي نگاه عشق من،تو صحن چشمام خاليه

دلم مي گيره وقتي كه،پاييز به پايان ميرسه

اين همه غم تو زندگي،خدايا زندگي بسه

پاييز تموم شد ولي من،هنوز براش دلواپسم

اون رفت و من حس مي كنم،بي كس و بي هم نفسم

حالا ديگه من موندم و،برفاي روي شاخه ها

يه عالمه غريبي و،غبار غم تو كوچه ها

ولي من عادت مي كنم،به بودن روزاي سخت

پاييز ولي تو قلبمه،از زندگيم نبسته رخت

من مي دونم روياي من،تو آسمون پر زدنه

كابوس زندگيم ولي،ميون شب يخ زدنه

من مي دونم تو آسمون،يه روزي پرواز مي كنم

زندگي جديدمو ،غرق يه آواز مي كنم

اما مگه من مي تونم،با بغض سنگين بخونم

كي گفته من بايد همش،اين همه غمگين بمونم

دوستاي خوب من مي گن،بيا تو هم يه كاري كن

تموم كن اين غصه ها رو،زندگيتو بهاري كن

چه مي دونن بهار واسم،فصل شكسته باليه

فصل شكست قلب من،فصل گل خياليه

نمي دونم چرا دلم،هواي پاييزي داره

شايد پاييز فصل منه،عشقمو يادم مياره

نمي دونم.!شايد منم،خيلي خيالاتي شدم

ميگم روزا فرق مي كنن،شايد خرافاتي شدم

يلدا كه امشب ميرسه،فردا زمستونم مياد

شايد كه زير خاك باشم،تا وقتي كه پاييز بياد

زندگي رو دوست ندارم،اينو خودم خوب مي دونم

اما به احترام دل،تا فصل پاييز مي مونم

شما بگيد چي كار كنم،تو اين شبا،تو اين قفس

عمرم داره تموم ميشه،بي هم صدا،بي هم نفس

             ... اسماعيل رضواني خو ...

1387/10/21 12:17

وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد
تا وقتي كه در وا ميشه لحظه ي ديدن ميرسه
هر چي كه جاده است رو زمين به سينه ي من ميرسه
اي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چي مي خوام ميرسم
...
وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي بيدار بكنم
گل هاي خواب آلوده رو واسه كي بيدار بكنم
دست كبوتراي عشق واسه كي دونه بريزه
مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه
اي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چي مي خوام ميرسم
...
عزيزترين سوغاتيه دوباره پيراهن تو
عمر دوباره ي منه ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره ي مني تو رو واسه نفس مي خوام
اي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چي مي خوام ميرسم

 

دسته ها : عشق!
1387/10/21 11:59

در پشت نگاهي كه ز اشك لاجوردي مي شد.،

مي توان پرده ز رازي برداشت،

كه در آن فاصله ي دور،

همان كودكي اش...

درد و رنجي كه عذابش ميداد.

در گذر گاه همين زندگي سرد،

كمينش مي كرد.

آري آن تيغ نگاه كسي از دور

نشانش مي رفت.

و گذر كرد كمي ثانيه ها.

قلب پاكش تركي خورد و چند لحظه ي بعد.،

پيري از دور صدايش مي كرد.،

تو كه در دامن اين عشق گرفتار شدي.!؟

بگريز از تب عشق و نهراس از شب غم.

كه همين عشق تو را مست و خرابات كند.

... اسماعيل رضواني خو ...

1387/10/14 11:57

وقتي دستام خالي باشه،وقتي باشم عاشق تو.

غير دل چيزي ندارم،كه بدونم لايق توست...
دلمو از مال دنيا،به تو هديه داده بودم...
با تمام بي پناهيم،به تو تكيه داده بودم ...
هر بلايي سرم اومد،همه زجري كه كشيدم...
همه رو به جون خريدم،ولي از تو نبريدم...
هر جا بودم با تو بودم،هر جا رفتم تو رو ديدم...
تو سبك شدن تو رويا،همه جا به تو رسيدم...
اگه احساسمو كشتي،اگه از ياد منو بردي...
اگه رفتي بي تفاوت،به غريبه سر سپردي...
بدون اينو كه دل من،شده جادو به تلسمت...
يكي هست اينور دنيا،كه تو يادش مونده اسمت...
يكي هست اينور دنيا،كه تو يادش مونده اسمت...

1387/10/12 23:27

مستي كه شبي پيش ، ز كوي تو گذر كرد...!
 در ظلمتِ تاريكي آن شب...،
 در كوچه ي بي رهگذر و خاك گرفته...،
 در محلكه ي خشم شب و فاجعه ي باد...،
 در پيچ و خم ِ لحظه ي بيداري خفاش...،
 بي يار...!
 بي بار...!
 بي زمزمه ي هم نفس خفته و بيدار،
 بي شادي و با غصه و با ماتم بسيار،
 بي دغدغه و بي هدف از لحظه ي ِ ديدار،
 آرام گذر كرد.
و بي هيچ كلامي ،

شب تلخش به سحرهاي پر از شبنم و گلبرگ.،
 پر از ميخك و مخمل ،
 پر از بوته ي آويشن و نيلوفر ِ تر شد.
 فردا شب ديگر...
و مستانه شدن ، مستي ديگر...

 

... اسماعيل رضواني خو ...

 

1387/10/12 22:46
X